در تعطيلات كريسمس ، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني ، پسر شش هفت ساله اي جلوي ويترين مغازه اي ايستاده بود . او كفش به پا نداشت و لباس هايش پاره پوره بودند .
زن جواني از آنجا مي گذشت همين كه چشمش به پسرك افتاد ، آرزو و اشتياق را در چشم هاي آبي او خواند . دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد . آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:حالا به خانه برگرد . اميدوارم كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي .
پسرك سرش را بالا آورد نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟ زن جوان لبخندي زد و گفت : نه پسرم من فقط يكي از بندگان او هستم . پسرك گفت : مطمئن بودم که با او نسبتي داري.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 0:31 توسط مونس رویاها
|
غرور هدیه شیطان است و دوست داشتن هدیه خداست