من...
من برکه ی خشکم به دست شوره زاری قلبم نمی لرزد به شوق انتظاری
آن کوچه ی متروک را مانم که در من دیگر نپیچد بانگ پای رهگذاری
بر جاده های گونه ام جز دانه ی اشک هرگز ندیدم رهروی یا تکسواری
بر گور صدها آرزو خاموش ماندم همچون صلیبی کهنه بر سنگ مزاری
دست مرا مفشار با گرمی.بپرهیز از نیش زهرآگین خار مرگباری
تنهای تنها ماندم و سرشارم از اشک چون چشمه ی تر دامنی در کوهساری
دیگر فروغ زندگی در چشم من مرد
آن فرد محکومم به پای چوب داری
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ ساعت 1:42 توسط مونس رویاها
|
غرور هدیه شیطان است و دوست داشتن هدیه خداست